سلام بر تو ای فراموش کننده ی فراموش نشده  

روزگارت چنان خرم باد که چنین فراموش کردی 
جانت سلامت باد که چنین سلام را جواب ندهی
رفته ای ای حضرت عشق به کجا 
که هر چه خوانمت نیابی صدا
چشمه ی اشک چشمانم خشکید
سحر صدایم باطل
چراغ خانه م خاموش
دلم سرد و سوت و کور
یادت مرا فراموش
چه کرده م که چنین سر ساز ناکوک بر ما روا داشته ای
صدایی ده تا با آن صدا شب ها بخوابم
نیک می دانی که آوای صدایت 
آنگاه که می خوانی 
ستونها ی عرش ذهنی م را به فرش می آورد
صدایم کن ای ناز بانوی شب های تاریکی م
ای ایزد عشق
ای ر

ادامه مطلب  

خواب تار  

دیشب، در اصل دیروز صبح یه خوابی دیدم. خواب دیدم یه تار دستم‌ه، این تار اولش کوچیک بود و چوپش متحرک بود، نمیدونم یه طوری بود که وقتی از دوطرف میکشیدم بزرگ میشد. یه حس خیلی خوبی داشتم تو خواب. تا حالا در عالم واقعیت تار نگرفتم دستم ولی خیلی جالب بود چون انگار یه جوری بودم که مسلطم بر تار زدن. در خانه بودم و فضا هم نیمه روشن بودم. همینکه دست میبردم به سمت سیم یه صدای خوبی خارج میشد انگار که یه نغمه زیباست که یه تارزن حرفه‌ای داره میزنه. طولی نکشید

ادامه مطلب  

چشمهای بی باران  

چشمهای بی باران                            
آسمان قهر کرده است
زمین به سیاهی ها سر تسلیم فرود آورده است
باد در سر زمین ناشناسی گم شده است
صدای باران چون رویای دور می ماند
 عطش درختان در زیر خروارهای ریزش برگ مدفون است
کسی  خش خش برگها را نمی شنود
و شاید چنین است که
چشمها بی رمق به روزمرگی ها دوخته شده اند
کسی دلش برای عاشقانه ها نمی تپد
سیاهی دیگر جوهر قلم نیست
رقص مردگان  رسام دل شده است
کسی نمی خواهد که عشق را فریاد زند؟
 غریو مهر رو به سوی

ادامه مطلب  
صفحات ادامه نتايج:  1